تبليغاتX
یوسف بینا

 

می ترسم از مرام رفیقان راستین

در ژرفنای این شب خنجر در آستین

آیینه ای کجاست که در خویش بنگرم

همچون درخت سوخته در فصل واپسین

باید به حکم صاعقه خاکسترم کنند

زانوی من شکست و نیفتاد بر زمین

در دست جز شرافت شلاق خورده نیست

مستان کهنه کار ندارند بیش از این

رنگی به روزگار شکیبایی ام نزد

دندان مرگ، این سگ همواره در کمین

دیری ست رو به قبلهء خود ایستاده ام

با آیه های روشن محکم تر از یقین

پایان من کدام یک از لحظه های توست؟

ای شب! خدای معبد اندوه را ببین.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 14:46  توسط یوسف بینا